تبليغاتX
صداي دل
ايندفعه براي تكميل گزارشم از خيابون اصلي به طرف خيابون ديگه‌ايي حركت كردم. گفتم شايد اون طرفا هم به سوژه‌ي مناسبي برخورد كنم. واردخيابون كه شدم اولش به خاطر وضعيت بد پياده‌رو مجبور شدم به صورت مارپيچ حركت كنم يعني از پياده‌رو به طرف خيابون مي‌رفتم و بالعكس. همينطور كه داشتم مي‌رفتم تعداد زيادي موتورسيكلت در چند متري نظرمو به خودش جلب كرد. اولش فكر كردم خداي نكرده تصادفي رخ داده، اما وقتي كمي نزديك رفتم فهميدم تعميرگاه موتورسيكلته . يعني آفاي تعميركار به خاطر كوچكي مكانش، حتي تو پياده‌رو هم تعميرگاه زده بود. در واقع پياده‌‌رو مملوء بود از روغن موتور و وسايل موتور و... با خودم گفتم ديگه بهتر از اين نميشه اين ميتونه سوژه‌‌‌‌‌‌ي خوبي واسه گزارشم باشه. تموم اين چيزها رو از دور ديد مي‌‌‌زد. تو اين فكر بودم كه چطور بايد از صاحب تعميرگاه گزارش تهيه كنم. آخه نه مي‌تونستم داخل پياده‌رو برم و نه مي‌تونستم به خاطر ترافيك موبورهاحتي كنار خيابون بايستم منم مجبور شدم به اون طرف خيابون برم كه درست مقابل تعميرگاه بود. از اونجا هم نمي‌‌‌‌تونستم يكي رو صدا بزنم تا گزارشم رو تهيه كنم. حتي اشاره‌ايي هم نميتونستم بكنم گفتم شايد ملت پشت سرم حرف در بيارن و فكراي ناجور بكنن.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط حبيبه بخشي
از مغازه‌ي ميوه فروشي به طرف خيابون اصلي حركت كردم. دنبال سوژه‌ي ديگه‌ايي براي تهيه‌ي گزارش سد معبر بودم كه چشمم به مغازه‌‌‌اي افتاد كه در دو طرف پياده‌رو، اجناس خود را گذاشته بود. اين بار قبل از اينكه خواستم گزارشي رو تهيه بكنم، دوربين عكاسي‌‌‌ام رو آماده كردم كه چند تا عكس از اون جاها بگيرم. آخه سوژه‌ ي قبلي‌‌‌‌ام به خاطر اخلاق بد ميوه فروش، موفق نشدم عكسي از اون مكان بندازم. همينطور كه داشتم عكس مي‌گرفتم، چند تا آقا رو ديدم كه به صورت مشكوك بهم نگاه مي‌كنن و تو گوش همديگه پچ‌‌‌‌پچ مي‌كنن و داخل همون مغاره ميرن. منم وقتي ديدم اوضاع خرابه، قبل از اينكه جاروجنجالي، تو خيابون صورت بگيره، به طرف مغازه‌اش رفتم. ناگفته نمونه، آخه يه كم مقصر خودم بودم كه بايد قبلش اجازه مي‌گرفتم ولي از طرف ديگه، اگه اين كار رو انجام مي‌‌‌‌دادم ديگه اين فرصت طلايي رو از من مي‌گرفتن و نمي‌تونستم عكسي بندازم. وقتي وارد مغاره‌اش شدم به محض اينكه سلام کردم و خواستم بگم از صحبت نو اومدم، چنان داد و بیدادی به راه انداخت که نگو! دوربینمو از دستم گرفت. در همون لحظه چند تا آقا نیز به داخل مغازه اومدن و خواستن فضولی کنن. با عصبانیت جواب سلاممو داد و گفت: هر چی عکس گرفتی رو همین الان جلوی چشام حذفش کن وگرنه دوربینتو می‌شکونمش. اون موقع کمی ترسیده بودم آخه دوربین صحبت نو بود. با خودم گفتم: اگه بلایی سر دوربین اومد، صحبت نو منو تبدیل به دوربین می‌کنه. منم همون موقع سه تا عکسی که گرفته بودم رو سریع حذفش کردم. بعد آقای مغازه‌دار سریع به طرف تلفن رفت و شماره‌ای رو گرفت. هر چی بهش می‌گفتم از صحبت نو اومدم تو گوشش فرو نرفت که نرفت. و نامه‌ای رو که می‌خواستم نشونش بدم (همون دفاعیه‌ای که قبلا گفته بودم) هم اصلا بهش توجه‌ای نمی‌کرد. منم اینقدر ترسیده بودم که هر یه ثانیه یه بار، تغیر رنگ می‌دادم اول زرد، بعد قرمز و سپس سفید می‌شدم یعنی شده بودم مرده‌ی متحرک چون فکر می‌کردم داره با 110 تماس می‌گیره. منم هر چه سعی می‌کردم که بهش بفهمونم از صحبت نو اومدم باز وسط حرفام می‌پرید و بهم می‌گفت: بهت نشون میدم که با کی طرفی، حالا دیگه کشیک ما رو می‌کنی! اون موقع بود کع میله‌های زندون، قشنگ جلوی چشام مجسم شد و اینکه یکی یکی دارن میان ملاقاتم. دل تو دل نداشتم اول خواستم از اونجا فرار کنم اما بعدش گفتم: نه بهتره یه جورایی هم که شده از خودم مقاومت نشون بدم. (حالا خودمونیم) خواستم طوری برخورد کنم که ملت فکر نکنن ترسیده‌ام. پس از چند لحظه صدایی از پشت تلفن به گوش رسید. آقای مغازه‌دار با حالت عصبانی سلام کرد و به آقایی که معلوم نبود کیه گفت: حالا دیگه یه خانم می‌فرستین مغازه که کشیک ما رو بکنه. چقدر بگم باشه.  دیگه جنس‌‌هامو کنار پیاده رو نمی‌زارم ولی وقتی مردم این کار رو انجام میدن منم مجبور میشم مثل بقیه رفتار کنم. تازه فهمیدم که قضیه از چه قراره، آقای شهردار هم به این مغازه تذکر داده بود و صاحب مغازه هم خیال می‌کرد از طرف شهردار اومدم . نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: خدا رو شکر به خیر گذشت.پس از اینکه گوشی رو قطع کرد برگشت و رو به من کرد و گفت: ببخشید خانم سوء تفاهم شده. گزارشم رو که تهیه کردم از صاحب مغازه گفتم حالا می‌تونم چند تا عکس از بیرون مغازه بگیرم او این بار  هم قبول نکرد. خداحافظی کردم و از مغازه اومدم بیرون. اما باز این فرصت طلایی رو از من گرفتن و نتونستم برای سوژه‌ام عکسی بگیرم.

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
داشتم خونه رو تمیز می‌کردم که صدای زنگ تلفن، مثل همیشه به دادم رسید. گفتم: آخ جون، بهونه‌ی خوبی‌ست واسه‌ی فرار از کار- اما این بار برخلاف میل‌ام، از دفتر نشریه برای تهیه‌ی گزارش سد معبر زنگ زده بودن. من هم از دو جهت دلهره‌ داشتم یکی اینکه تازه‌وارد بودم و میشه گفت سومین کار گزارشی‌ام بود که از من خواسته بودن انجام بدم و از طرف دیگه، استرس عجیبی داشتم که چگونه باید با ملت روبرو بشم. خب دیگه ما باید فکر اینجاهاشم کرده بودیم. هر کی خربزه می‌خوره پای لرزشم می‌شینه- هر کی دوست داره خبرنگار بشه باید دل به دریا بزنه، هر چی بادا باد. عصر اون روز به طرف دفتر نشریه رفتم و از سردبیر نشریه خواستم تا جایی که می‌تونه قید منو برای تهیه‌ی این گزارش بزنه، چون آقایون بهتر و راحت‌تر می‌تونن با جماعت سر و کله بزنن، اونم چه جماعتی! اما اصرار من بی‌فایده بود. از سردبیر خواستم نامه‌ای برای تهیه‌ی گزارش سد معبر بنویسه که ملت باورشون بشه از طرف صحبت نو اومدم و بهم گیر ندن. یا بهتر بگم دفاعیه‌‌یی به همراه داشته باشم تا مشکلی پیش نیاد. از اونجا به طرف خیابون حرکت کردم. اولین چیزی که نظرمو به خودش جلب کرد، میوه‌های زیادی بودن که نصف پیاده‌رو رو اشغال کرده بودن. با خودم گفتم: این میتونه سوِِِِِِِِِِِِِِِِِِِژه‌ی خوبی باشه برای تهیه‌ی گزارش سد معبر، اول فکر کردم دلیل سد معبر کردن پیاده‌رو، باید به خاطر فضای کوچک مغازه باشه اما وقتی که نزدیک رفتم و وارد مغازه‌اش شدم بیشتر با فضای خالی آنجا روبرو شدم. پس از سلام و احوال‌پرسی، به آقای میوه‌ فروش گفتم که از صحبت نو اومدم و چند تا سوال ازتون دارم. آقای میوه فروش چهره‌ی خشنی داشت که از همون اول با یه نگاه می‌شد همه چیز رو حدس زد. خب دیگه چاره‌ایی نداشتم باید کارم رو انجام می‌دادم. آقای میوه فروش گفت: من صورت نو رو نمی‌شناسم. بهش گفتم: ببخشید از دفتر نشریه‌ی صحبت نو اومدم. بیچاره حقم داشت نه صحبت نو رو تا حالا شنیده بود و نه سوادی داشت که بتونه دفاعیه‌ام رو بخونه. با شدت عصبانیت گفت: شما دروغ میگید از شهرداری اومدین. چرا دست از سرم بر‌نمیدارین، چرا همه گیر دادن به من، خب میوه‌های تازه آوردم و گذاشتم بیرون از مغازه که مردم متوجه بشن. بدبخت راست می‌گفت، آخه چند روز بود که شهردار به مغازه‌دارها و فروشگاه‌هایی که با گذاشتن برخی از اجناس خود در پیاده‌رو و یا حتی کناره‌های خیابون، سد معبر کرده بودن، گیر داده بود و به آنها تذکر می‌داد. او هم فکر کرده بود که شهردار منو فرستاده. به آقای میوه فروش گفتم: فکر نمی‌کنید با این کارتون هم از لحاظ بهداشت مشکلاتی برای این میوه‌ها پیش میاد و هم اینکه، مردم در رفت و آمد با مشکل مواجه میشن. چنان  دستشو محکم به میز کوبید که دیگه از سوال کردن پشیمون شدم بعد ابروهاشو در هم فرو برد و با شدت عصبانی جواب داد: مگه میخواد تریلی رد شه! حالا خوب بود که خانم بودیم، وگرنه خدا می‌دونست چه اتفاقی برام می‌افتاد!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
برمی گردم 

از راهی که هنوز نرفته ام

و صدایی که هنوز می پیچد

در هوایی که

      هنوز تاریک نشده است

و علف هایی که هنوز زیر پاهایم کسی را نمی بیند

                                                 له می شود


می گریم

هنوز هم

فرصتی هست

تا آسمان مرا ببیند

   شاید بارانی بگیرد

83/1/3


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
تصویری از آه

   در چند قدمی تو

تابلویی که نوشته:

            « عشق دروغ است»

و بعد

مهره‌های شطرنج


ای کاش

جاده‌ها همیشه در حال حرکت بودند

1383/7/22





نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
خاموش کن

دیگر

تمام حرف‌ها کهنه شده است

حتی اگر بگویی « دوستت دارم»

                      از ته دل

                      خیابان خنده‌اش می‌گیرد


تنها چوپان   نه

شاعر هم که باشی

می‌توانی دروغ بگویی

               مثل سگ


باران اگر بیاید

چترهای رها شده در دست باد

و دختری که کفش‌هایش

تا دیروز

سوِِِژه‌ای بود برای خنده‌ی تلخ خیابان

خیس خیس

لیز می‌خورد به روی زمین

و دوباره

خیابان خنده‌اش می‌گیرد


از پشت ویترین‌ فروشگاه‌ها

مانکن‌های بی‌دست، بی‌لب

و یا ...

حالم به هم می‌خورد

قهر می‌کنی با باران

تلویزیون هم جزء تکرار برنامه‌ چیزی ندارد


قرار می‌گذاری

فرار کنی از همه چیز

             همه کس

              حتی خودت


ساعت سه‌ و بیست و پنج دقیقه‌ی نیمه شب

صدای sms

خوابت را می‌دزدد

او نیز دارد ...

87/3/23






نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
آغاز می‌شود

      زیر درخت بید

خاطره‌ی من و تو


اکنون

شصت سال دیگر هم بگذرد

                   صدای تو

                   در واگمن

                   جا مانده.

فروردین 81



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
پر می‌کشی

به روی صفحه‌ی سفید دفترم

و خطوط گمشده‌اش را با خط قرمز نشان می‌دهی

انگار دارد

پر می‌شود از حرف‌هایی که هنوز نگفته‌ایی


و من هم

پر می‌کشم

و دیگر مخالف پر می‌شوم

   از عقده‌هایی که هنوز جا مانده است

و چقدر دوست می‌دارم

                     خودم

                    و آسمانم را


چشم‌هایم را که باز کردم

فهمیدم

     پ

       ر

        ن

          د

           ه

دارد

پرپر می‌شود

86/2/1



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
غنچه‌های باغچه گل کرده‌اند

                     حرف‌هایت

و تو از پنجره

  به من نزدیک‌تری

باز کن

شاید چشم‌هایت سکوت را فاش کند

فاش

فحش

مهم نیست چه می‌گویم

گمان می‌کنم یکی دارد گوش می‌دهد

از پشت در

         دیوار

و یا ...

مواظب باش

ممکن است

ردپا، تو را دنبال کند

83/4/28


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
بند کفش‌ات را ببند

         یادت نرود

ریگ‌های روی پیاه‌رو

       دارند گیر می‌دهند

           به کفش کهنه‌ی زمان


اینجا

از پشت شیشه‌ی دودی ماشین‌ها

یا عینک

به کسی لبخند بزند

و یا چشمک

دارد خیال می‌بافد برای خودش

             از تار و پود زمان


ساعت سیزده دو دی هشتاد و بماند چند

دودی از خانه‌ها

به چشم می‌خورد

ابرها ابرو خم کرده‌اند

و خیابان خیال خیس شدن دارد

راهی نیست

تا متولد شدن شعر


نگاه کن به عقب

ردپا

گمشده است

        در این حوالی

85/4/16


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط حبيبه بخشي
آرشيو مطالب


Blog Skin