ادامه مطلب...
از راهی که هنوز نرفته ام
و صدایی که هنوز می پیچد
در هوایی که
هنوز تاریک نشده است
و علف هایی که هنوز زیر پاهایم کسی را نمی بیند
له می شود
می گریم
هنوز هم
فرصتی هست
تا آسمان مرا ببیند
شاید بارانی بگیرد
83/1/3
در چند قدمی تو
تابلویی که نوشته:
« عشق دروغ است»
و بعد
مهرههای شطرنج
ای کاش
جادهها همیشه در حال حرکت بودند
1383/7/22
دیگر
تمام حرفها کهنه شده است
حتی اگر بگویی « دوستت دارم»
از ته دل
خیابان خندهاش میگیرد
تنها چوپان نه
شاعر هم که باشی
میتوانی دروغ بگویی
مثل سگ
باران اگر بیاید
چترهای رها شده در دست باد
و دختری که کفشهایش
تا دیروز
سوِِِژهای بود برای خندهی تلخ خیابان
خیس خیس
لیز میخورد به روی زمین
و دوباره
خیابان خندهاش میگیرد
از پشت ویترین فروشگاهها
مانکنهای بیدست، بیلب
و یا ...
حالم به هم میخورد
قهر میکنی با باران
تلویزیون هم جزء تکرار برنامه چیزی ندارد
قرار میگذاری
فرار کنی از همه چیز
همه کس
حتی خودت
ساعت سه و بیست و پنج دقیقهی نیمه شب
صدای sms
خوابت را میدزدد
او نیز دارد ...
87/3/23
زیر درخت بید
خاطرهی من و تو
اکنون
شصت سال دیگر هم بگذرد
صدای تو
در واگمن
جا مانده.
فروردین 81
به روی صفحهی سفید دفترم
و خطوط گمشدهاش را با خط قرمز نشان میدهی
انگار دارد
پر میشود از حرفهایی که هنوز نگفتهایی
و من هم
پر میکشم
و دیگر مخالف پر میشوم
از عقدههایی که هنوز جا مانده است
و چقدر دوست میدارم
خودم
و آسمانم را
چشمهایم را که باز کردم
فهمیدم
پ
ر
ن
د
ه
دارد
پرپر میشود
86/2/1
حرفهایت
و تو از پنجره
به من نزدیکتری
باز کن
شاید چشمهایت سکوت را فاش کند
فاش
فحش
مهم نیست چه میگویم
گمان میکنم یکی دارد گوش میدهد
از پشت در
دیوار
و یا ...
مواظب باش
ممکن است
ردپا، تو را دنبال کند
83/4/28
یادت نرود
ریگهای روی پیاهرو
دارند گیر میدهند
به کفش کهنهی زمان
اینجا
از پشت شیشهی دودی ماشینها
یا عینک
به کسی لبخند بزند
و یا چشمک
دارد خیال میبافد برای خودش
از تار و پود زمان
ساعت سیزده دو دی هشتاد و بماند چند
دودی از خانهها
به چشم میخورد
ابرها ابرو خم کردهاند
و خیابان خیال خیس شدن دارد
راهی نیست
تا متولد شدن شعر
نگاه کن به عقب
ردپا
گمشده است
در این حوالی
85/4/16
