تبليغاتX
صداي دل
سلام خوب هستین حسابی دلم برای وبلاگم و خواننده هاش تنگ شده بود معذرت اگه دیر به دیر به وبلاگم سر می زنم. همیشه به یادتونم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:0  توسط حبيبه بخشي  | 

امروز همین که  از در خونه اومدم بیرون، با یه خر روبرو شدم موقع خداحافظی مادرم  گفت که خر خبره. توی راه قبل از رسیدن به دفتر نشریه، یه سری به هرمز زدم  که کارنامه ام رو بگیرم یه دفعه گوشی ام زنگ خورد.یه خانمی پشت خط بود که آدرس خونه رو می خواست و این که قرار بود عصر تشریف بیارن..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 12:42  توسط حبيبه بخشي  | 

اصلا زندگی یعنی همین و تا بوده همین بوده و هست گاهی اوقات خوشی میزنه زیر دلمون و گاهی اوقات از همه چیز حتی  خودمون متنفر میشیم و به بن بست می رسیم دیگه هیچ راهی نداره، جزء زیارت!

روبرو حرمت می ایستم و با چشمانی پر از التماس دعا میکنم آقایون و خانما رو می بینم که در گوشه و کنار حرم نشستن دارن دعا می خونن و بعضی هاشون داخل حرم ایستادن نماز می خونن و هر کی به یه طریق داره بغضشو می ترکونه و با آقای خودش دردودل میکنه. یهو با صدای تلفن چشمامو باز میکنم: الو نشریه صدف؟.. بفرمایید....

یا ضامن آهو خیلی وقته دلم واسه اون گنبد زرد و طلایی رنگت یه ذره شده دوس دارم بیام پابوست و باز مثل اون روزا گندم بخرم و واسه کبوترای نازت دانه های گندم بریزم و روبرو حرمت بایستم و واسه همه و اونایی که التماس دعا گفتن دعا کنم این روزا بدجور هوایی شدم و دلم هواتو کرده ولی مثل اینکه هنوز سعادت اومدنو ندارم و هنوز مونده تا تو رو زیارت کنم. آقای خوب من این روزا همه خودشونو دارن برای زیارتت آماده میکنن و منم به اونایی که نایب الزیاره شدن التماس دعا میگم امیدوارم هیچکی ناامید از در خونش بیرون نیاد. و با دلی شاد و کوله باری سرشار از امید به شهرشون برگردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 12:14  توسط حبيبه بخشي  | 

دوباره سلام به همه ی شما دوستان و همکاران و عزیزانی که تو این مدت نگران حال جسمی و روحی من بودید  از اینکه تو این مدتی که رو تخت بیمارستان بودم دوستان کاری کردند که احساس دلتنگی نکنم یه دنیا ممنون. هر روز وقتی چشامو باز می کردم بچه ها رو می دیدم که بالای سرم  ایستادن و خودشونو شاد فرض می کنن در صورتی که وقتی به چشاشون خیره می شدم ناراحتی و نگرانی رو می دیدم و تنها کاری که از من برمی اومد این بود که با اشاره سر تشکر بکنم. راستش خودمم باورم نمیشد که دارم دوباره دوستان رو می بینم. روحیه و اعتمادبه نفسی که بچه ها به من می دادن باعث می شد کمتر غصه بخورم و خداروشکر زودتر خوب بشم. سمیه رو دیدم که با یه شاخه گل و یه دنیای از لبخند به پیشوازم اومده بود و فاطمه و خاله راضیه که چند باری یه ملاقاتم اومده بودن به من دلداری می دادن و می گفتن ایشاءالله زودتر حالت خوب میشه و  دوباره به جمع دوستان و دانشگاه می پیوندی. از مینا، مریم، سمیه، فاطمه، عاطفه، زهره و مرضیه و خیلی های دیگه که ممکنه اسمشون از قلم بیفته، سپاسگذارم و خوبی هاشونو  و محبتشون رو هیچ موقع فراموش نمی کنم و دست همشونو می بوسم  و از اینکه خداوند به من فرصتی دوباره داد تا  باز امسال هم  در کنار خانواده پای سفره هفت سین  باشم  سپاسگذارم .پیشاپیش هم عید نوروز رو به تک تک دوستان و همکاران عزیز تبریک میگم. و دعا میکنم سال جدید سالی سرشار از شادی و  خوشی  برای همتون باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 19:2  توسط حبيبه بخشي  | 

یک  روز عادی مثل بقیه‌ی روزها شروع می‌شود بیدار می‌شوی تا به کارهای شخصی‌ات برسی بدون اینکه بدانی تا چند لحظه ی بعد چه حادثه‌ای انتظارت را می کشد خیلی اتفاقی از سرویس دانشگاه جا می مانی و در آن لحظه تمام دغدغه ات می شود رسیدن به کلاس و امتحان تاکسی می‌گیری و به سمت دانشگاه حرکت می‌کنی وسط راه بووومب.

یه تصادف و بعد هیچی نمی‌فهمی چشمانت را که باز می کنی می‌بینی درد همه‌ی وجودت را گرفته است یادت نمی‌آید می‌خواستی کجا بروی و چطور این اتفاق برایت افتاده، دستانت را روی صورتت می‌گذاری شک می‌کنی خودت هستی یا نه

چون آنقدر صورتت ورم کرده که انگار دیگر این صورت صورت تو نیست روی یک تخت خوابیده‌ای پاهایت سنگین شده و نمی‌توانی تکانشان بدهی .

می شنوی راننده تاکسی در آن تصادف فوت کرده نمی توانی باور کنی، از آنجا فکرها به سراغت می‌آیند و خاطراتت، موشکافانه به روزهای تلخ و شیرینی که داشته‌ای فکر می‌کنی دلت می خواهد گریه کنی و گریه می کنی.

 درست شبیه یک نمایش.

 خانواده‌‌ت را می‌بینی که با چشمانی نگران دور و برت را گرفته‌اند و دوستانت که از شنیدن خبر تصادفت شوکه شده‌اند به عیادتت می‌آیند تعدادشان زیاد است تو سبک می شوی برای یک لحظه احساس می‌کنی شاید در این نمایش خوب بازیگری کردی و از این به بعد همه ی دغدغه هایت می‌شود...

سلام

من یکی از دوستان حبیبه‌ام امروز که به عیادتش رفتم ازمن خواست وبلاگش را آپدیت کنم گفت و به همه شما سلام برسانم و ازاینکه به یادش بودید و برایش دعا کردید تشکر کنم.

امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب شود و برگردد و پست بعدی را خودش برایتان بگذارد.  

 درضمن گفت برایش دعا کنید تا این حادثه به درس و دانشگاهش صدمه نزند و بتواند به امتحاناتش برسد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:32  توسط حبيبه بخشي  | 

الان تابستونه  و فصل گرما و تعطیلات تابستانه آدما رو یه جورایی کسل می‌کنه که تو این مواقع یا مسافرت حال و هوامونو تغییر میده  یا اینکه باید خودمون رو با کلاس‌های تابستونه  مشغول کنیم. مخصوصا روزهای بلند تابستون که دوست داریم اوقات فراغتمون رو با کارهای سرگرم کننده پر کنیم. یکی از هنرهایی که هم حوصله‌ زیادی میخواد و هم دقت و تمرکز و در حین حال علاقه‌ی زیاد، و مخصوصا اینکه تو روزهای تابستون می‌تونی بیشتر وقتت رو در اختیار این هنر قرار بدی  هنر مشبک و یا معرقه. این هنر یکی از هنرهای تجسمیه که هم بسیار زیبا و  جالبه و هم اینکه هزینه‌ی زیادی لازم نداره البته اگه تنها از چوب سه‌لایی استفاده کنی چون در همه جا یا فت می‌شود و هم اینکه با این هزینه‌ی کم میشه هر چی رو که دوست داریم روی چوب پیاده کنیم و به عنوان وسیله‌ی تزیینی در منزل استفاده کنیم و یا اینکه   به دوستانمان هدیه دهیم.

......................................................................................................

 

اردیبهشت 1389 بود. تو اتاق‌کارم بودم که تلفن خونه زنگ خورد منم کمون‌اره رو کنار گذاشتم و به طرف تلفن رفتم دیدم از فروشگاه آقا مجیده، بعد از سلام و احوال‌پرسی بهم گفت: آقایی با شما کار داره و میخواد چند تا از این الگوی کاراتون رو ازتون بگیره. آخه 8 الی 9 تا از کارام که شامل( یا ضامن آهو، یا علی، کالسکه و دوچرخه و ....) بود رو تو فروشگاه گذاشته بودم واسه اونایی که سفارش میدن و به کار با چوب یا هنر معرق و یا مشبک علاقه دارن. البته بیشتر سفارشات افراد غیر بومی و یا دانش‌آموزان مدارس هستند واسه اینکه تو شهر ما زیاد از این هنر سر در نمیارن و وقتی که میگم تابلوی وان یکاد... کمتر از 50000 تومان نیست اونم بستگی داره که از چه جوب و قابی استفاده کنی میگن خانم مگه چه خبره؟

گوشی رو داد به آقا، حدس زده بودم که یک غیر بومی باشه. الگوی کارمو می‌خواست. وقتی ازش پرسیدم این الگو رو برای خودتون میخواین. گفت: آره به هنر خیلی علاقه دارم. منم واسه اینکه مطمئن بشم تا چه حد در این رشته مهارت داره از او درخواست الگوی جدید کردم. چند روز بعد دوباره از فروشگاه تماس گرفتند و گفتند: آقای دانشی الگوی اسکلت دایناسور رو براتون گذاشتن اینجا. با خودم گفتم بد نیست همین الگو رو روی چوب پیاده کنم. به خاطر بزرگی این دایناسور و دسترسی نداشتن به چوب، مجبور بودم برای تهیه چوب به شیراز زنگ بزنم چون به همان اندازه تو خونه نداشتم. البته ایشون به من گفته بودن چون به چوب دسترسی نداریم باید دو تا سه‌لایی رو به همدیگه بچسپونیم تا ضخامت چوب چهار میل بشه. خودشون هم دایناسور رو به همین شکل بیرون آورده بودند اما من برای اینکه کارم زیباتر بشه، سریع به کارگاه چوب‌بری در بازار انقلاب زنگ زدم و چوب اوکاسیا به ضخامت چهار میل سفارش دادم بعد از یک هفته انتظار، چوبها که رسید شروع به کار کردم و کمتر از یک هفته کارمو آماده کردم. بزرگی این اسکلت تقریبا 75 سانتی‌متر می‌باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 20:38  توسط حبيبه بخشي  | 

بی‌تفاوت از کنار واژه‌ها بگذر

مواظب باش

شاعرها گول می‌خورند

                بین این چهار دیواری

تنها هم که باشی

              حرفی نزن

دیوارها گوش دارند


دیشب

        شعر، خوابم را دزدید

                و دلم را

اما تو

مواظب باش

خرداد 1389

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:46  توسط حبيبه بخشي  | 

آسمان کمی ببار

ابرها

همچو گیسوان من سفید می‌شود

همچو صفحه‌ی سفید نقاشی

آسمان، سیاه بپوش

و سفیدی تن‌ات به جاده‌ها حواله کن

و بکش برای من

           خانه‌ایی پر از امید

تا پرنده‌ایی به روی پنجره

                     سرک کشد

آسمان، سرک بکش

ردپای تو بهانه می‌شود

شعرهای ما ترانه می‌شود

1389/2/5

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 10:41  توسط حبيبه بخشي  | 

هنوزم عاشق دریام تو این دریای حیرونی

هنوزم میره باز احساس با اون حس پریشونی

نگاهم آبی آبی‌س به رنگ آبی دریا

نگاهم رو اگه بردم دلیلش رو تو می‌دونی

گناهم چیس بگو آیا فقط دوس‌داشتن کافی‌س

و یا بودن کنار هم، بگو با من تو می‌مونی؟

هنوزم عاشق دریام با اون ماهی قرمز رنگ

هنوزم بسته‌ام با تو سر عشق عهد و پیمونی

هنوزم مونده‌ام تا تو یه روزی باز برگردی

چرا که خسته‌ام از این همه احساس پنهونی

بیا امشب بیا مهمون شعرهای نابم شو

هنوزم شعر می‌گم من با اون حس غزلخونی

85/2/18




+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 11:58  توسط حبيبه بخشي  | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 11:43  توسط حبيبه بخشي  |